تبليغاتX
(گفتی که پاک کن دل از هر چه غیر ماست)

(قلبم به احترام تو تطهیر شد بیا)

پله پله تا ملاقات خدا - چشمی که سزاوار ديدن است می بيند
چشمی که سزاوار ديدن است می بيند 87/05/12
بارَش٬  سنگين بود  و  وزش باد ٬ بی رحم.

دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگينی می کرد٬

نفس نفس می زد٬

اما کسی صدای نفسهای او را نمی شنيد.

کسی او را نمی ديد.

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.

خــدا دانه ی گندم را فوت کرد.

مورچه می دانست که نسيم ، نفس خداست .

مورچه دانه را دوباره بر دوش گذاشت.

و به خــدا گفت :

" گاهی يادم می رود که هستی ، ای کاش بيشتر می وزيدی. "

خدا گفت :

" هميشه می وزم ، نکند ديگر گمم کرده ای؟"

مورچه گفت :

" اين منم که گم می شوم ، بس که کوچکم ، بس که خرد ، بس که ناچيزم ! "

"  نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد ..."

خـــدا گفت :

" اما نقطه سر آغاز هر خطی است ."

مورچه زير دانه ی گندمش گم شد و گفت :

" من اما آغاز هيچم ٬ ريز و نديدنی٬ من به هيچ چشمی نخواهم آمد ."

خـــدا گفت :

" چشمی که سزاوار ديدن است می بيند ."

" چشم های من هميشه بينا ست ."

مورچه اين را می دانست اما شوق گفتگو داشت.

پس دوباره گفت:

" زمينت بزرگ است و من  ناچيز ترينم ، نبودم را غمی نيست. "

 خـــدا گفت :

" اما اگر تو نباشی چه کسی دانه ی گندم را بار کند و

راه رقصيدن نسيم  در سينه ی خاک را  باز کند؟

تو هستی و سهمی از بودن برای توست.

در نبودنت کار اين کارخانه٬

نا تمــــــام  است."

 نسیم  دیگری  وزید و دانه ی  گندم  دوباره افتاد ٬

اما  هيچ کس  نمی دانست٬

 در گوشه ای از خاک،

مورچه ای با خــــدا گرم  گفتگوست .

 


نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لینک |

درباره

یکی از مکالمات خداوند و موسی :

ای پسر عمران ! هر گاه بنده ای مرا بخواند ،

آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم
اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من ! .

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

پیوندها

پیوندهای روزانه

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM